تبليغاتX
برای خنده تو دیگه اشکی ندارم
زندگی ...

 

هیچ وقت حتی تصورش رو هم نمی کردم , اون پیرمردی که همیشه برای من مثل یک مدیر سرد و بی احساس  بود و تا چند سال پیش اکثراً موقع رفتن به خونش جز برای احوال پرسی و یا صحبت های کاملاً رسمی به اتاقش نمیرفتم ,حالا منو اینطوری توی بغلش گرفته و صورتمو می بوسه و لبخند میزنه.

کنارش نشستم به صورتش نگاه می کنم , چقدر دوستش دارم .خدایا ازت ممنونم که چند سال پیش,توی بیمارستان به حرفم گوش دادی و اون رو از ما نگرفتی.

 من عوض شدم یا دنیا یا آدم هاش؟

 چرا این ساعت از روز رو که همیشه خوابم , حالا اینجام ؟ چی باعث شده , انجام حساب و کتاب های پدر بزرگم رو به خواب ترجیح بدم !؟

چی باعث شده با همنشین های جدیدم  بیشتر از 10 سال اختلاف سن داشته باشم  و از بودن با کسانی که خیلی خیلی از من مسن ترن لذت ببرم و اونقدر به دیدن و بودن با اونها عادت کنم که حتی فرصت جواب دادن به تلفن ها و sms  های دوست های قدیمم رو نداشته باشم ؟

چی باعث شده در جواب خواسته های اطرافیانم فقط بگم چشم ! و کاری رو انجام بدم که اون ها دوست دارن ,طوری که حتی خودشون هم تعجب کنن و هر روز توقعشون از من بیشتر شه؟

چرا دیگه مثل همیشه لباس نمی پوشم , حرف نمیزنم , لج نمی کنم ,نظر های متفاوت با بقیه ندارم , ...

و خیلی چراهای دیگه ...

خیلی از مامان بابا های اطراف از رفتار های جدید من , رضایت دارن و حال می کنن, بعضی هاشون (مثل مادربزرگم) اونقدر خوشحالن که حتی جلو خودم هم ازم تعریف می کنن .

تعداد کمتری که تعدادشون از انگشت های دست هم کمترِ(مثل دوست های خیلی صمیمیم) بعضی اوقات با تعجب نگاه می کنن و میگن تو چِِِت شده, خوبی؟

اما خیلی های دیگه ...

خلاصه این روز ها هر کس یه طوری راجع به من قضاوت می کنه و اصلا برام مهم نیست,چون نه دنیای اطرافم عوض شده نه هنجارهام و نه ...

شاید تنها چیزی که عوض شده همین مهم نبودن قضاوت بقیه است.

 در گذشته نه چندان دور, برام مهم بود که دیگران راجع به من چطور فکر می کنن , اون موقع دوست داشتم حتی کسانی هم که ازشون بدم می آد , در مورد من خوب قضاوت کنن.

 

اما حالا خدایا فقط تو برام مهمی ...

 

_ یا رب نظر تو برنگردد

 

+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 4:2  توسط حدیث | 

به جز خیال تو هنوزم ببین , کسی کنار من نیست !

خوشحالم

می خوام اون هم بدونه

                      جاده تاریکِ تاریکه , سرم رو از پنجره ماشین بیرون می آرم , باد با موهام بازی می کنه , احساس خوبی دارم , چشام به اون بالا خیره میشه , با عظمت , بدون مرز و پر از ستاره است .

موهام میاد جلوی چشام و نمی زاره بیشتر از این خیره شم , از خوشحالی اشک تو چشام حلقه زده , بهش قول داده بودم وقتی خوشحالم ... , با پلک زدن ازش تشکر می کنم , صورتم خیس میشه , بر می گردم تو ماشین , صورتم رو پاک می کنم ؛ چشام رو می بندم و گوش می دم :

 

                                          نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه ,

                                         از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه

 

نمی فهمم این چه حالیه , چرا مثل بچه ها ذوق زده شدم و پر از آشوبم  با این که می دونم اون چیزی که علت اصلی این خوشحالیه _ نمی مونه _

 

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 2:55  توسط حدیث | 

با تو از خاطره ها سرشارم  ٬ جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد ٬  با تو تا آخر خط بیدارم ...

 

مرا اینگونه باور کن :

کمی خسته  ٬

 کمی تنها ٬

کمی از یاد رفته  ٬

کمی مغرور ٬

کمی بی کس ٬

کمی گستاخ ٬

کمی سر خوش ٬

کمی ...

 کمی باور کردنم سخته !!؟؟

 

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 3:16  توسط حدیث | 

چهار سالی که فکر نمی کردم یه روزی تموم شه هم بالاخره تموم شد .

یادش به خیر انگار همین دیروز بود که با سر و صدا از خواب پریدم و چشامو باز کردم , دختر عموم هدیه بالا سرم بود و داد میزد پاشو دانشگاه قبول شدیم و من شب قبل اونقدر دیرخوابیده بودم که نمی تونستم حتی چشامو باز کنم . اما از ترس اینکه مامانم شروع به گله و شکایت نکنه و هدیه رو شاهد بگیره , که میبینی شب تا صبح بیداره و صبح تا ظهر خواب و ... پا شدم .

 

ترم اول : همه چی آروم بود با هدیه میرفتیم دانشگاه و برمی گشتیم , همیشه کلاس های 8صبح بدترین شکنجه بود واکثراخواب میموندیم و دیر می رفتیم.حدودا اواسط ترم چند روزی برای مسابقات تیم ملی رفتم رامسر و وقتی برگشتم هدیه ,نگین روصدا زد و ما رو با هم آشنا کرد.از فردای اون روز تقریبا هر روز  بعد از کلاس 3نفری میرفتیم کافی شاپ و تا جا داشتیم می خوردیم و می خندیدیم,برای صبحانه هر روز یه جای جدید می رفتیم ,اما نهار همیشه کافی شاپ علی آقا ...

 

ترم دوم : با دیدن نمرات ترم اول فهمیدیم که دانشگاه فقط تفریح نیست باید درس هم خوند ! گروه سه نفره ما با اومدن معصی و آیلار شده بود,5 نفره و با اومدن دوست معصی؛ یعنی لیلا گروهمون تکمیل شد .حالا دیگه هر روز کل مسیر دانشگاه تو تاکسی ,اونقدر با هدیه در مورد اتفاقای روز قبل حرف می زدیم که هر کس از تاکسی پیاده می شد در رو محکم می کوبید و چپ چپ نگاهمون می کرد .

 

تابستون : بعد از دانشگاه خونه لیلا بودیم ,هر روز یه برنامه جدید داشتیم یه روز میزدیم و میرقصیدیم و یه روزآیلار آهنگا رو ترجمه می کرد و میخندیدیم ؛یه روز هوس سیگار می کردن ,یه روز صاحبخونه لیلا قلیون می آورد و ... خلاصه تو اون خونه چه اتفاقایی که نیفتاد, همه چی به غیر از درس . یه بار هم که چند ساعت قبل از امتحان همه خونه ما جمع شده بودن مثلا برای خوندن فیزیک ,آخرش به آب بازی ختم شد ...

 

ترم سوم :آیلار انتقالی گرفت و رفت به جای اون ندا و فریبا به جمع ما اضافه شدن ,حالا دیگه همه کس و همه چیز سوژه بود برای مسخره کردن ,کلاس رو ما 7 نفر اداره می کردیم و هر کاری که ما می خواستیم همون میشد . استاد ها رو هم عاصی کرده بودیم.حالا دیگه تو کلاس حال می کردیم , ما بین کلاس می رفتیم بوفه یه چای می خوردیم با کلی خوراکی می اومدیم سر کلاس ,ردیفای آخر مینشستیم و میخوردیم وبه بچه ها تیکه می انداختیم و یه جورایی همه رو مسخره می کردیم کلاس شده بود سینما و محیط دانشگاه هم مکانی برای اسکل کردن همه بچه ها ...

 

ترم چهارم : فکر کنم مهمترین اتفاق این ترم آشنایی با حاجی بود.یه روز عصر سوار ماشینش شدیم راننده نسبتا  پیر با دلی خیلی جوون ,آهنگ رفتیم دبی ... همه شروع کردن به دست زدن و خوندن و رقصیدن و ... خلاصه اون روز کلی خندیدیم وخوش گذشت و از اون روز به بعد حاجی شد راننده شخصی ما ...حالا دیگه تفریحات داخل شهر کافی نبود و هر روز با حاجی یه جا خارج از شهر بودیم .البته حاجی  علاقه زیادی داشت به اینکه دخترپسرا رو به هم برسونه.خلاصه ماشین حاجی شده بود پاتوق آشنایی ها ...

حالا دیگه کم کم بچه ها عوض شدن و اون صداقت و صمیمیت قدیم کم رنگ و کم رنگتر می شد و نه ظاهرا بلکه باطنا همه از هم دور شدن و هر کس غرق دنیای خودش شده بود .

 

تابستون : حالا دیگه هیچ انگیزه ای  برای رفتن به دانشگاه نداشتم , بعد از دانشگاه سریع می اومدم خونه و حوصله هیچ کس رو نداشتم .

 اصلا برام مهم نبود که ترم آخره و دیگه بچه ها رو نمی بینم خودم کلی مشکلات جور واجور داشتم و از درگیری ها و اتفاقاتی که می افتاد خسته شده بودم و فقط دوست داشتم زودتر تموم شه .هدیه رابطش رو با همه قطع کرد ,لیلا هم به خاطر شرایط کنار رفت, فریبا و ندا هم نه کاملا اما رابطشون کمتر شد  ... من موندم و معصی و نگین.من رابطمو به غیراز لیلا با همه حفظ کردم اما ترجیح می دادم بیشتر با ندا و فریبا باشم چون حاشیه کمتری داشتن .

 

دو سال کاردانی خوب یا بد گذشت و  تموم شد و یه دنیا تجربه با ارزش به یادگار گذاشت ودو سال کا ملا متفاوته کارشناسی, تو یک شهر دیگه  و با دوستای جدید شروع شد .

 

آره ! این خلاصه دو سال اول کاردانی من بود,دو سال دوم تازه تموم شده و هنوز تبدیل به خاطره نشده ...

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 1:38  توسط حدیث | 

آلبرت اينيشتين:

فقط دو چيز لايتناهي وجود دارد،جهان هستي و ناداني انسانها،البته من راجع به اولي زياد مطمئن نيستم.

ترم تابستون بود سرکلاس اندیشه 2 نشسته بودم ومثل همیشه دستم زیر چونم بود وبا دقت به حرف های استاد گوش می دادم . بر خلاف اکثر استادهای این دانشگاه, نظر همه بچه ها براش مهم بود و حرف های همه رو با دقت گوش می داد , اکثرا خارج از مطالب کتاب و درباره موضوعاتی صحبت می کرد و سوالاتی می پرسید که خواسته و ناخواسته فکر همه رو مشغول می کرد . با این که حضور غیاب خیلی براش مهم نبود اما همیشه اکثر بچه ها حضور داشتن یکی از دلایل اصلی علاقه بچه ها به حضوردرکلاس این بود که می تونستن به جواب خیلی از سوالاتی که حتی از گذشته دور تو ذهنشون بود برسن و پاسخ کاملا منطقی رو برای رد یا قبول اعتقاداتشون داشته باشن .

اون روزموضوع درس درباره قرآن بود . استاد پرسید شما ها چه چیزایی درباره قرآن می دونید ؟ همه از جمله من به اتفاق جواب دادن که :خیلی چیزا می دونیم, استاد گفت:خب حالا کی میتونه فقط 5 دقیقه درباره قرآن صحبت کنه ؟ اولین و تنها کسی که داوطلب شد من بودم. بعد از اون اتفاقی که یکی دوسال قبل برای من افتاد و معجزه ای که با تمام وجود حسش کردم ,نسبت به قرآن احساس خاصی دارم و دوست دارم با همه آدما درباره این احساس حرف بزنم .

وقتی پا شدم تقریبا نصفه بچه ها می خندیدن وفکر می کردن من و دوستام طبق معمول نقشه ای داریم ومی خواهیم استاد رو مسخره کنیم یا ... نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و با خنده شروع کردم به توضیح دادن . فکر می کردم خیلی حرف برای گفتن دارم اما خیلی زود حرفام تموم شد و به قول استاد اگر وقتای تلف شده رو هم حساب کنیم سه دقیقه و نیم شد . منظورش از وقتای تلف شده خنده ها و تیکه هایی بود که بعد از پایان هر جمله بین منو بچه ها رد و بدل میشد و باعث شده بود حتی استادم با لبخند حرفای منو دنبال کنه.

 وقتی نشستم رفتم تو فکر و دیگه تو کلاس نبودم.چقدر دیوونه بودم که فکر می کردم خیلی می دونم.

حالا یه ترم گذشت و من سر کلاس فیزیک مدرن نشستم.

 در بین سخنان آلبرت اينيشتين (متفكر و فيزيكدان بزرگ) این جمله رو می خونم  :

قرآن، كتاب جبر يا هندسه يا حساب نيست بلكه مجموعه‌اي از قوانين است كه بشر را به راه راست، راهي كه بزرگ‌ترين فلاسفه از تعريف آن عاجزند ، هدايت مي‌كند.

و باز هم آروم می شینم و به یاد چند ماه پیش می افتم و با خودم میگم :من که حتی نمیتونم  یک تعریف ساده مثل این, از قرآن داشته باشم با چه اعتماد به نفس کاذبی می خواستم راجع به این کتاب بزرگ صحبت کنم .

و اما در پایان

در بین مطالبی که راجع به اينيشتين مطالعه میکردم چند مطلب جالب دیگه هم بود :

 

آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان:  " دی ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954   یعنی : "بیانیه"  که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است :

 - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.

این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی  (فوت1340ش =1961م)  است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله " نظریه نسبیت "  خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه ) بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط  حمید رضا پهلوی ( فوت1371ش (  و .. .ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که:

 

هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده  ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

 

از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد  معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند , اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی  " نسبیت زمان "  دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد ...

همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند (علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل) . او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول  معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:

 

E = M.C2 >> M = E :C2

 

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.

او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...

بطور خلاصه : او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد .

 در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند.

در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند و ... اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ "بروجردی بزرگ"  یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها  با لفظ "حسابی عزیز"  یاد کرده است.

 

3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است. اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود ...

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 3:25  توسط حدیث | 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری

چقدرسخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آواره غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری

چقدر سخته گل آرزو هات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی واونوقت آروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک

 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 6:13  توسط حدیث | 

هر وقت توی دنیای خاکی خودم غرق می شم یک اتفاق یا یک صحنه یا ...  بهانه ای میشه برای یک لحظه درنگ که ؟ و اگر پاسخی نباشه , زندگی تبدیل به کابوس میشه . خیلی اوقات درک این کابوس وقبول این مسئله که زندگی رویایی نبوده که از بچه گی تو ذهنمون ساخته بودیم , خیلی دیر اتفاق می افته.

اونقدر دیر که از فرط خستگی به این کابوس تن می دیم اما حاضر نیستیم ازخواب پاشیم .

در این شرایط بهترین هدیه برای آدم چیزی نیست جز یک کلام آروم و دو تا دست مهربون که همسفرآدم باشه و آدم رو از خواب بیدار کنه و پایان خواب , پایان کابوسه .

 اما باید مراقب باشیم که صاحب اون کلام دلنشین و دو دست مهربون یک همسفر همراه باشه نه یک همبستر همراه.

چون فقط یک همسفر آدم رو از خواب بیدار میکنه و تا آخرین مقصد همراه آدمه اما یک همبستر در کنار آدم می خوابه وآدم رو در ادامه کابوس همراهی می کنه .

 

نتیجه اخلاقی 1 : زمانی انتخاب میشی که همسفر خوبی باشی .

نتیجه اخلاقی 2 : قبل از خواب همسفرت رو انتخاب کن .

 

نتیجه غیر اخلاقی  1: بهترین راه فرار از کابوس نخوابیدنه .

نتیجه غیر اخلاقی 2 : خسته ای؟ خوب بخواب اما قبل خواب ساعت رو کوک کن.

+ نوشته شده در  87/05/15ساعت 3:6  توسط حدیث | 

یه لحظه چشامو می بندم و یه نفس راحت می کشم . این ترم هم با همه خوبی ها و درد سرهاش تموم شد .

بعد از چند هفته امشب اولین شبیه که میتونم بدون نگرانی امتحان و با آرامش به خواب برم .

اونقدر خسته و خوابم که حتی نمیتونم برای خوردن شام بیدار بمونم . امشب خوابگاه تقریبا خالیه خالیه  و غیر از من و دو تا ازهم اتاقی هام و دو نفر دیگه کسی تو سوئیت ما نیست. بقیه سوئیت ها هم تقریبا خالیه.

مثل همیشه اتاق ما پاتوقه ( یا به قول بچه ها مکانه ) و اون چند نفر هم شامشون رو با ما می خورن . در تمام مدتی که طول میکشه تا شام بخوریم بچه ها خاطرات طول ترم رو با هم مرور می کنن و از خاطره اولین آشنایی می گن و می خندن . ناظمه خوابگاه که خیلی از دسته ما شاکیه و به خاطر ما چند نفر مجبور شده امشب رو تو خوابگاه بمونه دنبال بهانه می گرده, و چند بار می یاد بالا و به ما تذکر میده که صدای آهنگ رو کم کنید یا در اتاقتونو ببندید و آروم تربخندید و . . . که البته فایده ای نداره.

بعد از خوردن شام با بچه ها کمک کردیم و سریع ظرف ها رو جابه جا کردیم زیر لب غر می زدم و وسایلم رو جمع می کردم آخه 7 صبح بلیط داشتیم و دوست داشتم زودتر بخوابم , که یکی از بچه ها اومد و به من پیشنهاد داد که روح احضار کنیم  من که اکثر شبا تا صبح بیدارم , این بار اونقدر خسته و خواب بودم که  مخالفت کردم و گفتم اصلا به این چیزا اعتقاد ندارم و میخوام بخوابم اما تو فاصله ای که من رفتم مسواک بزنم ,هم اتاقیم رو راضی کرد  و من هم مجبور شدم قبول کنم . دوباره همه بچه ها توی اتاق ما جمع شدن . با کلی قوربون صدقه بالاخره جناب روح احضار شد

 بچه ها شروع به پرسیدن سوالات مختلف کردن : اسمت چیه؟ طلعت چند سالت بود مردی ؟ چند ساله مردی ؟ اسم شوهر من چیه ؟ و هزار تا سوال دیگه من و دو تا از دوستام همش می خندیدیم و تو دلمون اونا رو مسخره می کردیم تا این که یکی از دوستام برای این که امتحانشون کنه پرسید اسمه نامزدش چیه ؟ درست جواب داد  اما  برای اینکه مطمئن شیم پرسید : اسم داداشش چیه؟ (غیراز ما 3نفر کسی نمی دونست ) خیلی عجیب بود اما باز هم درست جواب داد  .با این حال جریان روح رو باور نکردیم اما خیلی خیلی تعجب کردیم آخه چطور ممکن بود! 

 شما می دونید ؟ 

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 0:59  توسط حدیث | 

چند هفته ای هست که می خوام چیزی بنویسم اما نمی دونم چی ! قبل از نوشتن ۴ مطلب اخیر می دونستم باید چطور بنویسم اما بعد از این خاطرات انگار چطور نوشتن رو فراموش کردم .به همین دلیل یه نگاه به بلاگ انداختم شروع به خوندن مطالب آخر کردم .گفتم شاید این کار کمک کنه .

به مطلب ششم که رسیدم تعجب کردم این طور نوشته بودم :

 (روزهای پایانی سال٫ صدای بارون بهاری٫ آهنگ زیبای ندیدی مرا ٫غنچه های رز خشک شده تو گلدون و تنهایی . هر کدوم از این ها می تونه بهونه ای باشه برای نوشتن ... امشب من همه این بهونه ها رو با هم دارم )

یه سال گذشت و من به جز خاطرات سفر فقط یه مطلب نوشتم . و در آستانه سال جدید با اندکی تغییر درست در جایی قرار دارم که سال قبل قرار داشتم :

 

روزهای پایانی سال ~ هفته های پایانی سال

 

صدای بارون بهاری ~ آسمون صاف و مهتابی

 

آهنگ زیبای ندیدی مرا  ~ آهنگ زیبای خیلی سخته

 

غنچه های رز خشک شده تو گلدون ~ گلدون بلور تبدیل به یک گلدون سفید با پروانه های سبز و آبی شده

 

تنهایی ~ تنهایی

 

به خودم حق می دم که حرفی برای گفتن نداشته باشم . باید همون مطلب رو کپی میکردم .

 

نتیجه اخلاقی ۱ :اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن های من است.

نتیجه اخلاقی ۲ : خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برگا ،می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا   .

نتیجه غیر اخلاقی ۱ : تنبل شدم .

نتیجه غیر اخلاقی ۲ : آخ جون دوباره عیدی .

+ نوشته شده در  86/12/10ساعت 3:25  توسط حدیث | 

ادامه :

توی خلاء بودم نمی دونم چقدر طول کشید وقتی چشام رو باز کردم فراموش کرده بودم کجام .فقط دیدم خوابیدم و اطرافم جمعیته صدای هدی و یک خانوم دیگه که می پرسیدن حالت خوبه؟ به سقف نگاه کردم یادم اومد کجا هستم.خیلی ترسیده بودم فکر کردم نکنه می خواستم بمیرم تعجب کردم چطوروقتی افتادم روی زمین زیر پای این جمعیت له نشدم فوری نشستم و بلند بلند گریه کردم هدی هم ترسیده بود آب داد بخورم .اون خانم هم همش می پرسید بهتری؟با سر جواب دادم آره , آب خوردم حالم بهتر شد آروم گریه می کردم یه شکلات هم هدی داد بخورم و کم کم بلند شدم. خانومه اصرار داشت که زیارتت قبوله برو بیرون .به هدی گفتم من میرم تو بمون اما اون گفت می یاد. وقتی سر جای اولمون رسیدیم من تو حال خودم بودم که هدی گفت کیسه کفش ها رو اونجا که من حالم بد شد جا گذاشته .خوشحال شدم که می تونم دوباره بر گردم . وقتی فرش های سبز رو زیر پا دیدم چه حالی داشتم .دنبال کفش ها بودم که یهو یه قسمت خالی شد شروع کردم نماز خوندن. وقت تموم شده بود وخادم ها کسی رو داخل راه نمی دادند وهمه رو بیرون می کردند . حالا کاملا همه جا رو می تونستم ببینم اما فقط فرش بود و روبرو پرده بود حتی نمی شد از دور قبر پیامبر رو دید هیچی و هیچ جا دیده نمی شد می گفتند جدیدا این پرده ها رو اضافه کردند .دلم گرفت یا رسول ا... این جا کجاست؟! فقط اجداد این اعراب جاهل نبودند که دختر ها رو زنده به گور می کردند این قوم حتی حالا هم اگر نترسند و بتونن این کار رو انجام میدن.در مقایسه با اینجا ما تو ایران واقعا آزادیم .انگار تو این دیار زن انسان نیست . اجازه نداره حتی از دور قبر پیامبرش رو ببینه." یا زهرا پدرت در بین این قوم بر دستانت بوسه زد." آرزو کردم کاش جای این پرده ها حداقل شیشه می ذاشتن که بشه اون طرف رو نگاه کرد. اما تا دلم خواست نماز خوندم وقتی نمازم تموم می شد خادم ها می گفتن برو وقت تمام. می گفتم باشه می رفتم یه خرده جلوتر دو رکعت دیگه ... چقدر حال داد .از اون قسمت اومدیم بیرون اما کفش ها پیدا نشد همه جا رو گشتیم نبود .

حالا پای برهنه از کجا تا کجا ؟

خانم های خادم همش می گفتن وقت تمام لطفا بیرون. بین راه یک خانم ایرانی که تقریبا 30-40ساله به نظرمی رسید با یکی از خادم ها دعوا کرد و طبق معمول آبروی همه ایرانی ها رو برد. یک لحظه با خودش فکر نکرد این خانم داره وظیفه اش رو انجام میده خیلی بی ادب بود و همه ایرانی ها به جای اون خجالت کشیدن .

به در خروجی رسیدیم و باید وارد صحن حیاط مسجد میشدیم البته بدون کفش.چاره ای نداشتیم باید بدون کفش می رفتیم. آفتاب داغ ظهر تابستون سنگ فرش حیاط رو تبدیل به آتیش کرده بود.هنوز به اواسط راه نرسیده بودیم پاهامون هم می سوخت وهم درد میکرد خودمون هم خیلی خسته بودیم .جلوی یکی از باب ها فکر کنم باب مسعود نشستیم .چند دقیقه بعد یکی از مرد های عرب اومد و گفت پاشید این در برای مردهاست. ما اشاره کردیم به پاهامون و گفتیم کفش نداریم .اون مرد به زبون عربی یه چیزی به یک نفر که داخل بود گفت و رفت .فکر کردم داره بهش میگه بیا از ایجا بلندشون کن. با خودم غر می زدم که آخه به تو چه ربطی داره ...که  اون آقا از داخل با یه جفت دمپایی اومد و اونو داد به هدی من هم اشاره کردم ندارم یه جفت هم برای من آورد. باورتون نمیشه تو اون موقعیت اون یه جفت دمپایی برای ما چه ارزشی داشت.هدی گفت چقدر پول بدیم ؟( البته دیدن قیافه هدی وقتی اصرار داشت با عرب ها عربی صحبت کنه دیدنی بود. تو این مدت که اونجا بودیم هدی تمام درسای عربی دبیرستان و راهنماییشودوره کرد) گفت حلال بپوشید مال خودتون .ما خوشحال راهی هتل شدیم .

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت 1:18  توسط حدیث | 

سلام این بار می خوام یک خاطره به یاد موندنی و پر از حادثه (والبته طولانی ) که هیچ وقت فراموش نمی کنم رو از دفتر خاطراتم براتون بنویسم .البته این خاطره مثل دو تا خاطره قبلی که خلاصه کرده بودم و جزییات رو حذف کرده بودم نیست بنابراین در دو بخش میذارم که خسته نشید .

اولین حضور در روضه رضوان :

قرار بود ساعت 8:30 همه بچه ها با هم برای اولین بار راهی روضه رضوان یا همون مسجد النبی زمان پیامبر بشیم.من و هدی ساعت 8:30 تازه از خواب پا شدیم خیلی سریع آماده رفتن شدیم اما وقتی اومدیم پایین همه رفته بودند .تصمیم گرفتیم تنها بریم اونجا...

از قبل نقشه اونجا رو دیده بودم و توضیح داده بودند که خانوم ها اجازه ندارند برن جلو قبر پیامبر یا پشت ستون توبه نماز بخونن و هزار تا سفارش دیگه ...

 اما خیلی خیلی خوشحال بودم ودچار یک غرور زیبا شده بودم " من " آره من میتونم از دور قبر پیامبر و ستون توبه رو ببینم و قسمتی رو تصور کنم که به عقیده خیلی از شیعه ها آرامگاه حضرت فاطمه است . یا از همه مهمتر" تصور اینکه من می خوام قدم در جایی بذارم که یک روزی پیامبر و اهل بیتش در اونجا قدم گذاشتند , نماز خوندند, صحبت کردند, نفس کشیدند و ... "

با همین فکر های زیبا به سمت باب علی حرکت می کردیم در طول راه سعی می کردم کمتر حرف بزنم دوست داشتم تو این سفر هر لحظه به این فکر کنم که الان کجا هستم ؟ برای چی اومدم؟و دارم چه کاری انجام می دم؟ این فکردر هر لحظه باعث می شد مرتکب گناه یا اشتباهی نشم.

مسیر خیلی خیلی طولانی رو طی کردیم وقتی به آخرین در یا در اصلی رسیدیم یک خانم عرب بین دو تا راه ورودی ایستاده بود و می گفت عرب ها از سمت راست ایرانی ها سمت چپ . اولش ناراحت شدم فکر کردم اونها می تونن برن جلو با خودم گفتم کاش ما هم نقاب داشتیم و از قسمت عربها وارد می شدیم اما بعد فهمیدم هر دو تا راه یکیه .وارد شدیم یک مکان کوچیک با جمعیت زیاد که اطرافش با پرده های سفید پوشیده شده بود .به فرش های زیر پا نگاه کردم قرمز بود از قبل خاله ام گفته بود مسجد اصلی جایی است که با فرش های سبز پوشیده شده. هر چی بود همون قسمت جلو بود با این جمعیت زیاد فکر نمی کردم بتونم حتی 1-2 متر جلو برم چه برسه به این که بتونم به اون جلو برسم .نماز خوندن هم که غیر ممکن بود .خیلی دوست داشتم اونجا نماز بخونم آخه هر رکعت نماز در اون قسمت برابر با 10000 رکعت نماز است و هر کس بتونه پشت ستون توبه نماز بخونه همه گناهاش بخشیده میشه.

دوباره یاد حرف های خاله ام افتادم که می گفت اصلا عجله نکن . اگر صبر کنی حتی می تونی نماز بخونی. کتاب آداب الحرمین روباز کردم و شروع به خوندن اذن دخول کردم .یا رسول ا... اجازه میدید " من "جا پای شما و یاراتون بذارم؟ خجالت کشیدم یاد گذشته ام افتادم و به خودم گفتم بچه پرو...

خودم جواب دادم پیامبرمن که قلبش مثله من کوچیک نیست اون به ملاقات مریضی رفت که هر روز روی سرش خاکستر می ریخت.اون حتما به من اجازه میده می دونه چقدر دوستش دارم .

بعداز اجازه شروع به خوندن زیارت نامه پیامبرکردم به اواسط مسیرکه رسیدیم مشغول خوندن بودم که یهو احساس کردم حالم داره بد میشه.آروم کتاب رو بستم و گذاشتم توی کیفم . بدنم شل شد و چشام سیاه شد چشام رو باز و بسته کردم سیاهتر شد صدا زدم هدی حالم بد ِ ودیگه هیچی نفهمیدم .

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  86/09/20ساعت 20:12  توسط حدیث | 
 

سلام

قول داده بودم خاطراته سفرم رو براتون بنویسم اما نمی دونستم از کجا شروع کنم .بعد از یک غیبت نسبتا طولانی بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم .

دفتر خاطرات این سفر رو باز کردم شروع به خوندن کردم اولش با این جمله شروع شد:

و اما سفر حج در عین حال که سفری جسمانی است سفر روحانی نیز به شمار می رود وارد شدن به درگاه با عظمت پروردگار و سعادت و شرف دیدار بیت الحرام و ادای مناسک حج و پابوس حرم پیامبر و قبرستان بقیع اما حیف ...

البته این جملات به استثنا دو کلمه آخرش جملات چند تا کتاب درباره حج بود.این دو کلمه آخر اما حیف ... رو نمی دونم چرا آخرش با یه رنگ دیگه اضافه کرده بودم .دفتر رو ورق می زنم نمی دونم دنبال چی می گردم .

به اولین حضور در مسجد النبی می رسم :

 از در ۱۵ ام وارد حرم شدیم باب عبدالمجید. یک حرم خیلی بزرگ با ستون های زیاد به رنگ سفید اما در عین حال کوچیک و سرد و بی روح ٬در ذهنم می گذشت یا رسول ا... این جا کجاست ؟ به دنبال صاحب خونه می گشتم.نماز رو بدون درک وجود صاحبخونه در کنار جماعتی غریب خوندم ...

اولین حضور کنار بقیع :

هیچ وقت نمی تونستم معنای غربت بقیع رو درک کنم .  غربت؟!   " خیلی بالاتر از غربت "

پایین پله ها توزیع کتاب رایگان بر علیه شیعه ها بود٬از قبل از ورود خیلی ناراحت بودم با بغض از پله ها بالا رفتم٬ اینجا بقیع است ؟پشت این دیوار های قطور ؟ با وجود این جمعیت حتی نمیتونم خودمو به پشت دیوار برسونم چه برسه به این که بقیع رو تماشا کنم .یک نفر با صدای بلندو با طنینی آشنا از دور زیارت نامه می خوند. به سمت صدا حرکت کردم و خودم رو در بین افرادی که کنار اون آقا ایستاده بودند و زیارت نامه می خوندند جای دادم .  نمی دونستم برای چی دارم گریه میکنم .برای غربت بقیع یا به خاطر کینه و نفرت ؟ یا به خاطر اینکه اجازه ندارم کاری رو که دوست دارم انجام بدم . یا رسول ا... این جا کجاست ؟

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت 4:21  توسط حدیث | 

 

امشب دلم هوای نوشتن رو کرده اما نمی دونم چی بنویسم ...

تو این مدت که نبودم اتفاق های زیادی افتاد.

این تابستون هم مثل تابستونهای سالهای قبل داره تموم می شه و فقط خاطره ش باقی می مونه .

اما خاطره تابستون امسال برای من  زیباترین و قشنگ ترین خاطره است.

بدون اینکه حتی تصورش رو کنم به مهمونی دعوت شدم. خدا من روبه خونه اش دعوت کرد.

نمی دونم چرا من رودعوت کرد. اما فکر می کنم این یک نشونه بود. برای کسی که دچار دوگانگی شده بود.

کسی که ندای قلبش با عملی که انجام می داد متفاوت بود. کسی که بعضی اوقات ایمان و عقیده اش با ظاهر وعملش تفاوت داشت.

همیشه سعی می کردم کاری رو انجام بدم که دلم راضی باشه. اما همیشه این طور نبود.

حالا که برگشتم نمی دونم عوض شدم یا نه ...

فقط میدونم من باید رو زمین جانشین خدا باشم ...

باید نشون بدم که لیاقت سجده فرشته ها رو دارم ...

حدود یک ماه از این سفر گذشته. اما فکر می کنم هنوز خوابم . باید از خواب بیدار شم اما فرصت نداشتم .

از راه نرسیده راهی دانشگاه شدم . بیشتر از نیمی از کلاسها رو غیبت کرده بودم .هنوز دو هفته کلاس نرفته بودم که امتحان ها شروع شد. با هر زحمت و بد بختی که بود امتحانها تموم شد یک هفته است که به خونه برگشتم و تازه دارم فکر می کنم کجا رفتم و چه اتفاقاتی افتاد ...

خیلی دوست دارم بعضی از خاطراته این سفر زیبا رو بنویسم .حدود یکماه تا شروع ترم جدید فرصت دارم. سعی می کنم از این فرصت محدود استفاده کنم .

خب دیگه بیشتر از این خسته تون نمی کنم .

خیلی دوستتون دارم ...

(حالا که حال و هوای خودم تغییر کرده حال و هوای بلاگ رو هم تغییر دادم.قالب جدید چطوره؟)

+ نوشته شده در  86/06/10ساعت 2:8  توسط حدیث | 
 

يه بار از كنار دريا رد شدي ...

 يه عمر موج ها واسه بوسيدن جا پاهات ميان و ميرن ...

+ نوشته شده در  86/01/28ساعت 6:14  توسط حدیث | 

 

روزهای پایانی سال ...

صدای بارون بهاری ...

آهنگ  زیبای " ندیدی مرا " ...

غنچه های رز خشک شده تو گلدون ...

 تنهایی ...

هر کدوم از این ها می تونه بهونه ای باشه برای نوشتن ...

امشب من همه این بهونه ها رو با هم دارم ...

اما نمی دونم باید چی بنویسم , شاید چون همه بهونه ها هست غیر از اونی که باید باشه ...

 

1. روزهای پایانی سال, هیاهو زیاد و شلوغی

 شاید بعضی ها تازه متوجه شدن که سال داره تموم می شه .  یازده ماه فرصت رو از دست دادن ,  تو این یه ماه آخر می خوان همه کارهای عقب افتاده رو با هم انجام بدند ! بعضی ها هم از فرصت ها یی که داشتن خوب استفاده کردن و دارن خودشونو آماده می کنن برای استقبال ازسال جدید ...

اما من اصلا عجله ندارم چون همیشه گذشت زمان , همه ی چیزای خوب رو از آدم می گیره . به هر حال امسال هم تموم میشه. پس بهتره برای شروع سال جدید آرزو کنم اون بهونه اصلی , سر و کله اش پیدا شه ...

2. صدای بارون بهاری

تو تاریکی شب زیباترین صدا بعد از سکوت , صدای بارونه . بارونه بهاری که داره آروم آروم طبیعت مرده رو از خواب زمستونی بیدار می کنه .

بهار رو بیشتر از فصل های دیگه دوست دارم . چون بهترین ها رو به آدم هدیه میکنه :  بارون , شکوفه , سرسبزی , تازگی , مهمتر از همه عیدی و در یک کلام " زندگی "

3. سکوت شب

چیزی که همیشه عاشقش بودم و به خاطر اونه که هر شب تا صبح بیدار می مونم . و از هم نوایی باهاش لذت می برم .

4. آهنگ  زیبای " ندیدی مرا "

خود آهنگ بهتر از هر حرف دیگه ای می تونه احساسش رو بیان کنه :

هر چه شکفتم تو ندیدی  مرا              رفتی  و  افسوس  نچیدی   مرا

ماندم  و پژمرده  شدم  ریختم              تا   که  به   دامان   تو   آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز             این منم ای دوست به خاکم مریز

وای مرا  ساده سپردی  به باد             حیف که  نشناخته   بردی ز یاد

همسفر بادم  از آن پس   مُدام             می گذرم بی خبر از   بام و شام

می رسم اما به تو روزی دگر             پنجره را .......  باز گذاری اگر

5. غنچه های  رز خشک شده تو گلدون ...

با دیدن اونها همیشه احساس خوبی دارم . خا طره ها ی زیبا , مثل این گل ها همیشه باقی می مونه حتی اگربهشون آب نرسه .

6. تنهایی

بهتره درباره اش حرفی نزنم چون به قول سهراب مثل چینی می مونه ممکنه ترک برداره .

نتیجه اخلاقی 1 : سعی کنیم به جای این که  نقشمون رو تو ذهن آدم ها نقاشی کنیم رو دل اون ها حک کنیم این طوری تا ابد با قی می مونه . 

نتیجه اخلاقی 2 : اگر نتونستیم گل باشیم سعی کنیم غنچه ای  با وفا باشیم .

نتیجه اخلاقی 3 : آغاز سال جدید ر و باید هم تبریک گفت هم تسلیت .

 

نتـیجه غیر اخلاقی 1 : من هم جزء بهترین ها هستم . چون متولد بهارم.

نتیجه غیر اخلاقی 2 : خوش به حال خورشید خانم که تولدش رو همه جشن می گیرند . من فقط 7 روز از خورشید کوچیکترم 7 فروردین رو فراموش نکنید .

نتیجه غیر اخلاقی 3 : بارون مثله سرم جادویی می تونه مرده رو زنده کنه .

نتیجه غیر اخلاقی 4: عیدی من فراموش نشه .

سوال : بهونه اصلی برای زندگی چی می تونه باشه ؟

 

امیدوارم در سال جدید سالم و خوشحال باشید  و به همه آرزوهای زیباتون برسید .

 

۲۵/۱۲/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  85/12/27ساعت 15:15  توسط حدیث | 

ای آن که خورشید جهان افروز عالم بر سایه دیوار کوی ات خانه کرده

مهتاب حتی بر فراز آسمان نیز در گوشه ای از آستانت لانه کرده

اصلا تمام عرش و فرش و ماه و خورشید در نقطه ای از کربلا کاشانه کرده

جبرئیل بالش گرد گیر این حریم است او را غبار کوی تو دیوانه کرده

افلاک پا بوس زمین این بهشت است فردوس را کربلا افسانه کرده

آری خدای آسمان هم کربلایی است او هم هوای این می و پیمانه کرده

گر عشق را معنا کنم باید بگویم عشق تو حتی عشق را دیوانه کرده

+ نوشته شده در  85/11/04ساعت 2:1  توسط حدیث | 

 

آن کس که نزد خود احساس ارزشمندي مي کند

                        لغزش ها و خطاها در نظرش خار و کوچک مي شود ... 

+ نوشته شده در  85/08/10ساعت 1:16  توسط حدیث | 

امشب چه شبی بود ...

شب یاد و خاطره ...

امشب با این اتفاق احساس کردم واقعا خوشبختم .

..................................................................

می بینی ؟! ...

این جونور دو پا ...

یه شب با یه اتفاق ساده فکر می کنه خوشبخته ...

یه شب هم فکر می کنه بد بخت ترین آدم روی زمینه ...

از زمین و زمان شاکی میشه ...

اون شب های خوشبختی نا خواسته از ذهنش پاک میشه ...

داد میزنه ...

خدایا چرا ...

چرا اینقدر بدبخته ؟ چرا شانس نداره ؟ چرا ...

و صد تا چرای دیگه ...

و تو جوابشو نمی دی ...

چون وقت جواب دادن نداری ...

داری بدون صرف وقت کمکش می کنی ...

داری سعی میکنی غلط املایی های زندگی شو که خودش نوشته پاک کنی ...

البته بعضی ها غلط املایی ها رو ننوشتن حک کردن ...

تو داری سعی می کنی پاک کنی اما خب حق داری طول می کشه ...

اما اون حاضر نیست حتی یه کوچولو صبر کنه ...

اون هنوز داره گله و شکایت می کنه اما تو کاره خودتو انجام می دی ...

وقتی تمام غلطها رو پاک کردی حالا وقت داری می خوای باهات حرف بزنه ...

اما این همون شبیه که فکر می کنه خوشبخته ...

حالا دیگه اون وقت نداره با تو صحبت کنه حتی وقت نداره تشکر کنه ...

داره دوباره اون غلطها رو تکرار میکنه ...

تعداد غلط ها زیاد میشه ...

دوباره نمره زندگیش صفر می شه ...

این همون شبیه که فکر می نه بد بخته ...

دوباره چرا ها شروع میشه ...

دوباره تو وقت نداری و داری غلط ها رو پاک می کنی ...

و این ...

تمام قصه ی از تولد تا مرگ این موجود دو پاست .

.........................................................

و تو هنوز لبخند می زنی ...

خدایا نمی خوای بگی خسته شدم ؟ ...

نمی خوای دلیتش کنی و بگی آخیششش راحت شدم ...

............................................................

می دونم که هیچ وقت این حرفو نمیزنی ....

اما من دیگه نمی گم :

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم ...

این بار میگم :

نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی ...

..............................................................

و اما حرف آخر ...

تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران           تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم

.............................................................

نتیجه اخلاقی ۱ : امید به مهربونی و گذشت و لطف و همه صفات خدا ‌‌‌‌‌ همون ایمان منه ...

نتیجه اخلاقی ۲ : قدر شناس باشیم ...

نتیجه اخلاقی ۳ : خدایا دوستت دارم ...

.........................................................

نتیجه غیر اخلاقی ۱: جونور دو پا خجالت بکش ...

نتیجه غیر اخلاقی ۲ : ندارد

........................................................

سوالات :

۱. به نظر شما این متن چند تا غلط املایی داشت ؟

۲. ضایع ترین غلط املایی زندگی شما چی بود ؟

........................................................

موفق باشید .

پایان

+ نوشته شده در  85/06/27ساعت 1:3  توسط حدیث | 

هر سال روز مادر رو تبریک می گفتم  امسال فراموش کردم تو بلاگم روز مادر رو تبریک بگم به تلافی این غفلت ۱۳ روز زودتر ...

 

 روز پدر رو به همه ی باباهای خوب و مهربون تبریک می گم 

 

مخصوصا به بابای خوبم که همیشه مثل یک کوه تونستم بهش تکیه کنم  .

 

می خوام این روز رو به ...

 

همه باباهایی که در بین ما نیستن هم تبریک بگم 

 

 مخصوصا به بابا بزرگ خوبم 

 

امیدوارم روحتون همیشه شاد باشه جایتون در بین ما خیلی خالیه ...

 

شبتون خوش دلتون شاد و لبتون پر خنده  ... 

 

+ نوشته شده در  85/05/05ساعت 1:27  توسط حدیث | 

 بهنوش جان سلام

 از نظرت ممنون

 آدرس وبلاگ یا ایمیلتو نذاشته بودی که اونجا جواب بدم . یه عذر خواهی کوچولو هم بابت تاخیر (امتحانات و  ...)

اولا باید بگم من دخترم آخه گفته بودی : (خوب حالا از توی چند صد تا که از آقایون می بینیم یه دونه هم از دخترا ببینید مگه چی میشه؟ شما ها چند تا چند تا دارین؟ )

بگم که آدم خاصی پست یا بی ارزشه  ...

من گفتم که این عکس نمونه خیلی کوچولو از یه دنیای خیلی کوچیکتره که مردمش از هیچگونه نامردی دریغ نمی کنن . 

این یک مثال خیلی کوچیک بود از کارهایی که  ما هر روز و هر ساعت می بینیم که یکدونشو خودت مثال زدی ...

یا کسایی که به خاطر پول به زن و بچه خودشون هم رحم نمی کنن ...

کسایی که به خاطر پول خودشونو می فروشن ...

کسایی که رفاهشون در بدبختیه بقیه است ...

اگر بخوام بگم حالا حالا ها مونده ...

از نظرات بقیه هم تشکر می کنم امیدوارم همیشه با قلبی مهربون شاد  و موفق باشید .

امتحانامو خراب کردم  ۳ واحد هم حذف کردم دعا کنید قبول شم

دوستتون دارم

بایییییییی

+ نوشته شده در  85/04/08ساعت 1:9  توسط حدیث | 

 این عکس رو  تو بلاگ مکانیک قلب های شکسته دیدم جالب بود.

 شاید به خاطر این که با نشون دادن این عکس میشه یه دنیا حرف زد .

 میشه تا آخرشو خوند ...

این عکس نمونه خیلییییی کوچولو از یه دنیای خیلی کوچیکتر ه که مردمش از هیچگونه نامردی دریغ نمی کنن  .

این موجود دو پا چقدر می تونه  پست بشه   ؟

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 2:36  توسط حدیث |